عشق...؟
عشق خاطره یی ست به انتظار حدوث تجدد نشسته.
چرا که اکنون هر دو خفته اند:
در این سوی بستر مردی
و
در آن سوی زنی.
تند بادی بر درگاه و تند بادی بر بام
مردی و زنی خفته.
و در انتظار تکرار و حدوث عشقی خسته....... .
احمد شاملو
های ……
ما از کدامین دروازه بهشت وارد شدیم؟
بهشت که…!
دروازه فراموشی نداشت....!؟
aj
عاشق که شدم…
دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت.
آنقدر بالا وبالا تر رفت
که به خورشید چسبید و ترکید
حالا …..
حالا مواظبم دفعه بعد که عاشق شدم
یه نخ به سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره
می ترسم…
میترسم اینبارهم گمش کنم یا بترکه…!
در خواب دیده ام که به درگاه نشسته ای
به انتظار من !؟
دیدم که من در اینه موی شانه میزنم
و تو با بهتی شاد نگاهم میکنی !
اما چه حیف که خواب زن چپ است...................................
دوباره باز میشوند
گل ها میایند چند روزی در کنار ادم بمانند
بعد هم دلیلی نداشتم
دوستت داشتم....
به خودم زور میگوییم
نمیشود به کسی زور گفت:دوستم بدار
به خودم میگوییم:از اینجا باید بپرم.
نامه ای پر از باران برایت بنویسم.
وقتی به هوای دیدنت
قلب ابرها هم
تند تند تپید.
یادتو مثل یه چیزی شبیه یه قطره باران
بر لب های خشک و ترک خورده ام
لیز میخورد...
می خواستم؟
چشم های تو را ببوسم
تو نبودی باران بود
نفهمیدم......
چه شد که باز
یکهو و بی هوا
هوای تو کردم
دیدم دارد ترانه ای بیادم میاید
گفتم:شوخی کردم به خدا!
و
حالا فقط یک ادمم با گلویی
گرفته از فریادهای نکشیده
و چشم و گوش بسته
که همه چیز را خوب میداند
وقتی رفتی
دوتا دست دوتا پا دوتا چشم
و دوتا چمدان از انچه نداشتی
با خودت بردی
وحالا بگذار ببینم
دوتا دست دوتا پا دوتا چشم
چمدانهایت کو؟
با خودی که در انها بود جایشان گذاشتی
پس بگذار
با گوشهای که اصلا صدایت را نشنید
با چشمهای که از بس ترا ندید پلکهایش افتاد
با لبهای که از بس نام تورا تکرار کرد پوسید
بگویم:
چقدر دیر امدی؟!
مهرورزان زمان های کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در انجا که تویی
برنیاید دگر اواز از من !
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
بپذیریم به جان.
هر چه جز میل دل او
بسپاریم به باد!
آه!
باز این دل سرگشته من
یاد ان قصه شیرین افتاد:
بیستون بود و تمنای دو دوست.
ازمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد؟
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد.
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است !
عشق در جان کسی ریختن است !
کار فرهاد بر اوردن میل دو دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در اویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست:
ان که اموخت به ما درس محبت می خواست:
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی.
تب و تابی بودت هرنفسی.
به وصالی برسی یا نرسی !
سینه ات بی عشق مباد !
فریدون مشیری.
خداوند شبان من است.
محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.در مرتع های سبز مرا میخواباند. نزد ابهای راحت مرا رهبر میکند.
جان مرا بر میگرداند و بخاطر نام خود به راههی عدالت هدایتم میکند. چون در وادی
سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهو ترسید زیرا تو با من هستی.
عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.
سفره ای برای من به حضور دشمنام میگسترانی.سر مرا
به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است.هر اینه
نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه خداوند ساکن خواهو بود تا ابدالاباد.
(از کتاب زبور حضرت داود)
هر روز شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا اشغال میکند
هی با شماره های غلط زنگ میزند
و ان وقت من اشتباه میکنم واو
با اشتباه های دلم حال میکند
دیروز یک فرشته به من گفت:
"تو گوشی دل خود را کج گذاشتی ان وقت ها
که خدا به تو میزد زنگ
اخر چرا جواب ندادی؟
چرا بر نداشتی؟"
یادش بخیر
ان روزها مکالمه با خورشید دفترچه های ذهنی کوچک مرا
سرشار خاطره میکرد.
اما .........
امروز پاره است ان سیم ها که دلم را تا اسمان مخابره میکرد.
اما باز هم
با من تماس بگیر خدا
حتی هزار بار
لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار.
خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو میگویم:چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرادوست خواهی داشت
می دانم!
اخ..............فردا
راستی چرا فردا نمیشود؟
این شب چقدر طول کشیده.......................
چرا افتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید:
خورشید کدام گوری رفته؟
فالکوسوزد
افروزد
خاموش شود........
هر که چون شمع
بخندد
به شب تار کسی.................
در این اتاق بوی تو
در این کوچه صدای تو
در این خیابان
خاطره قدم های تو
در این شعرچه کنم بی تو.......................؟!
نمی خواهم
اخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم
که پاره می شوم..................
پاییز بیاید
و تو نباشی
سوار بر بادها
سرگردان در کوچه ها
باید
به دنبال کدامین خانه خود باشم............................
هوای دلم امشب بارانی ست..............
دست هایم امشب خالی ست
چیزی را می جوید.
قلبم دیگر میلی به تپش ندارد
در این ساعت شب
این
اخرین ایستگاه زندگی ست....................
بازهم اشک
بازهم شکست
اینبارهم
محکوم به شکست
باز....................
نقطه سرخط .
انقدر بخند که وقتی برای گریه کردن نداشته باشی....................
تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه از ان پاکتری؟
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام
هر بهار این همه زیبایی را.............................؟
حمید مصدق
در دلم حیاط خلوتی ست
غرق در سکوت
مثل لحظه های خواب
هر غروب
وقت گرگ و میش پنجره
خیره میشوم به اسمان
رو به انتهای اسمان
ان زمان
از خودم هزار بار دور می شوم
می روم ته حیاط خلوت دلم
مثل روزهای اول رسیدنم
خالی از غرور میشوم
حرف می زنم با غروب با خدا با تمام ایه ها
یک سوال
مثل بادبادکی بدون نخ گیر میکند مدام
لا به لای شاخه های ذهن من:
کیست صاحب حیاط
من غروب
یا که ان خدای خوب؟!
نامه ات که به دستم رسید خوا ب بودم نامه ات بیدارم کرد نا مه ات ستاره ای بود که نیمه شب در خوابم چکید و ناگهان دیدم که بالشم خیس هزاران قطره نور است دانستم که تو اینجا بوده ای و نامه را خودت اوردی.رد پای تو روشن است.هرجاکه نور هست تو هستی خودت گفتی ای که نام تو نور است.
نامه ات پر از نام بود.پر از نشانی.نامت رزق بود ونشانیت روزی و روز .
گفتی که مهمانی ست و گفتی هر که هنوز دلی در سینه دارد دعوت است گفتی که سفره اسمان پهن است و منتظری تا کسی بیاید و از ظرف داغ خورشید لقمه ای بر گیرد.
و گفتی هر کس بیایدو جرعه ای نور بنوشد عاشق میشود .
گفتی همین است ان اکسیر ان معجون اتشین که خاک را به بهشت می برد.و گفتی که از دل کوچک من تا اخرین کوچه کهکشان راهی نیست اما دم غنیمت است و فرصت کوتاه و گفتنی اگر دیر برسیم شاید سفره ات را بر چیده باشی ان وقت شاید تا ابد گرسنه بمانیم..............
ای فرشته ای فرشته که روزی دوستم بودی بلند شو دستم را بگیر وراه را نشانم بده که سفره پهن است و مهمانی است .مبادا که دیر شود بیا برویم من تشنه ام خورشید می خواهم.
من تشنه ام خورشید می خواهم...........................
عرفان نظراهاری
می خواهم اعتراف کنم
اعتراف کنم
که بی تو هیچم
بی تو خاطره ای مبهم در ذهن روزگارم
بی تو تک درختی درانتهای باغم....................
تو با من میرفتی تو در میخواندی
وقتی من خیابان ها را بیهیچ مقصودی میپیمودم
تو با من میرفتی تو در میخواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغ هایت می امدی شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نمیشدتو با من میرفتی تو در میخواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغ هایت می امدی به کوچه ماتو با چراغ هایت می امدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدندتو با چراغ هایت می امدی
تو دستهایت را میبخشیدی تو چشمهایت را میبخشیدی تو مهربانیت را میبخشیدی
تو زندگانیت را میبخشیدی
وقتی من گرسنه بودم
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی تو گوش میدادی
تو گوش میدادی
اما...............
مرا نمی دیدی......................
فروغ
خدایا
برای سال نو
ازت شیرینی میخوام
با یه لباس قشنگ
یه عروسک گنده
و اگه ممکن یه ذره عشق
حتی اگه فقط یه ذره کوچولو مونده باشه؟
آوازی غمناک داشتن
چیز وحشتناکی
واسه نریختن اشکامه
که اینجوری نیشمو ول میکنم و میخندم......................!
اما چه حیف...................
خوب میدانم فاصله با دریایی از اشک هم
پر نخواهد شد
اگر تنهاترین تنها شوم
باز هم خدا هست...........................
دکتر شریعتی
یعنی تو
صحنه انتظار
یعنی من
چال کردن خاطره ها با تو
مرگ تدریجی مردن با من
