تبليغاتX
تشنه ام خورشید می خواهم
چقدر دیر امدی؟

و

حالا فقط یک ادمم با گلویی

گرفته از فریادهای نکشیده

و چشم و گوش بسته

که همه چیز را خوب میداند

وقتی رفتی

دوتا دست دوتا پا دوتا چشم

و دوتا چمدان از انچه نداشتی

با خودت بردی

وحالا بگذار ببینم

دوتا دست دوتا پا دوتا چشم

چمدانهایت کو؟

با خودی که در انها بود جایشان گذاشتی

پس بگذار

با گوشهای که اصلا صدایت را نشنید

با چشمهای که از بس ترا ندید پلکهایش افتاد

با لبهای که از بس نام تورا تکرار کرد پوسید

بگویم:

چقدر دیر امدی؟!

+ نوشته شده دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 15:28 توسط سروش |
قصه شیرین

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در انجا که تویی

برنیاید دگر اواز از من !

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان.

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد ان قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

ازمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد؟

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد.

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است !

کار فرهاد بر اوردن میل دو دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در اویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست:

ان که اموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بودت هرنفسی.

به وصالی برسی یا نرسی !

 

سینه ات بی عشق مباد !

فریدون مشیری.

+ نوشته شده سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 18:40 توسط سروش |
خداوند شبان من است

خداوند شبان من است.محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.

در مرتع های سبز مرا میخواباند. نزد ابهای راحت مرا رهبر میکند.

جان مرا بر میگرداند و بخاطر نام خود به راههی عدالت هدایتم میکند. چون در وادی

سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهو ترسید زیرا تو با من هستی.

عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.

سفره ای برای من به حضور دشمنام میگسترانی.سر مرا

به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است.هر اینه

نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه خداوند ساکن خواهو بود تا ابدالاباد.

(از کتاب زبور حضرت داود)

+ نوشته شده دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 22:6 توسط سروش |
یادش بخیر

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره های غلط زنگ میزند

و ان وقت من اشتباه میکنم واو

با اشتباه های دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من گفت:

"تو گوشی دل خود را کج گذاشتی ان وقت ها

که خدا به تو میزد زنگ

اخر چرا جواب ندادی؟

چرا بر نداشتی؟"

یادش بخیر

ان روزها مکالمه با خورشید دفترچه های ذهنی کوچک مرا

سرشار خاطره میکرد.

اما .........

امروز پاره است ان سیم ها که دلم را تا اسمان مخابره میکرد.

اما باز هم

با من تماس بگیر خدا

حتی هزار بار

لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار.

+ نوشته شده سه شنبه 27 آذر1386ساعت 23:22 توسط سروش |
خورشید را می دزدم!

خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو میگویم:چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرادوست خواهی داشت

می دانم!

اخ..............فردا

راستی چرا فردا نمیشود؟

این شب چقدر طول کشیده.......................

چرا افتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید:

خورشید کدام گوری رفته؟

                                                                      فالکو

+ نوشته شده سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:34 توسط سروش |
چون شمع

سوزد

افروزد

خاموش شود........

هر که چون شمع

بخندد

به شب تار کسی.................

+ نوشته شده چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 18:21 توسط سروش |
چه کنم بی تو؟

در این اتاق بوی تو

در این کوچه صدای تو

در این خیابان

خاطره قدم های تو

در این شعرچه کنم بی تو.......................؟!

+ نوشته شده پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 12:18 توسط سروش |
سرگردان

نمی خواهم

اخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم

که پاره می شوم..................

پاییز بیاید

و تو نباشی

سوار بر بادها

سرگردان در کوچه ها

باید

به دنبال کدامین خانه خود باشم............................

+ نوشته شده یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:1 توسط سروش |
اخرین ایستگاه زندگی

هوای دلم امشب بارانی ست..............

دست هایم امشب خالی ست

چیزی را می جوید.

قلبم دیگر میلی به تپش ندارد

در این ساعت شب

این

اخرین ایستگاه زندگی ست....................

+ نوشته شده یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:0 توسط سروش |

بازهم اشک

بازهم شکست

اینبارهم

محکوم به شکست

باز....................

نقطه سرخط .

+ نوشته شده سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:5 توسط سروش |
بخند
بخند..........

انقدر بخند که وقتی برای گریه کردن نداشته باشی....................

                                                                                                        

+ نوشته شده دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:34 توسط سروش |
تو

تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه از ان پاکتری؟

تو بهاری

نه بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را.............................؟

                                                                                         حمید مصدق

+ نوشته شده شنبه 3 شهریور1386ساعت 0:33 توسط سروش |
یک سوال

در دلم حیاط خلوتی ست

غرق در سکوت

مثل لحظه های خواب

هر غروب

وقت گرگ و میش پنجره

خیره میشوم به اسمان

رو به انتهای اسمان

ان زمان

از خودم هزار بار دور می شوم

می روم ته حیاط خلوت دلم

مثل روزهای اول رسیدنم

خالی از غرور میشوم

حرف می زنم با غروب با خدا با تمام ایه ها

یک سوال

مثل بادبادکی بدون نخ گیر میکند مدام

لا به لای شاخه های ذهن من:

کیست صاحب حیاط

من غروب

یا که ان خدای خوب؟!

+ نوشته شده چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 18:43 توسط سروش |
تشنه ام خورشید می خواهم

نامه ات که به دستم رسید خوا ب بودم نامه ات بیدارم کرد نا مه ات ستاره ای بود که نیمه شب در خوابم چکید و ناگهان دیدم که بالشم خیس هزاران قطره نور است دانستم که تو اینجا بوده ای و نامه را خودت اوردی.رد پای تو روشن است.هرجاکه نور هست تو هستی خودت گفتی ای که نام تو نور است.

نامه ات پر از نام بود.پر از نشانی.نامت رزق بود ونشانیت روزی و روز .

گفتی که مهمانی ست و گفتی هر که هنوز دلی در سینه دارد دعوت است گفتی که سفره اسمان پهن است و منتظری تا کسی بیاید و از ظرف داغ خورشید لقمه ای بر گیرد.

و گفتی هر کس بیایدو جرعه ای نور بنوشد عاشق میشود .

گفتی همین است ان اکسیر ان معجون اتشین که خاک را به بهشت می برد.و گفتی که از دل کوچک من تا اخرین کوچه کهکشان راهی نیست اما دم غنیمت است و فرصت کوتاه و گفتنی اگر دیر برسیم شاید سفره ات را بر چیده باشی ان وقت شاید تا ابد گرسنه بمانیم..............

ای فرشته ای فرشته که روزی دوستم بودی بلند شو دستم را بگیر وراه را نشانم بده که سفره پهن است و مهمانی است .مبادا که دیر شود بیا برویم من تشنه ام خورشید می خواهم.

من تشنه ام خورشید می خواهم...........................

عرفان نظراهاری

+ نوشته شده یکشنبه 31 تیر1386ساعت 19:33 توسط سروش |
اعتراف

می خواهم اعتراف کنم

اعتراف کنم

که بی تو هیچم

بی تو خاطره ای مبهم در ذهن روزگارم

بی تو تک درختی درانتهای باغم....................

+ نوشته شده سه شنبه 19 تیر1386ساعت 11:35 توسط سروش |
نجات بده
دستم را بگیر و مرا بیرون بکش از مردابی که هزاران نفر مثل مرا فرو داده............
+ نوشته شده دوشنبه 4 تیر1386ساعت 11:17 توسط سروش |
تو گوش میدادی اما.....................
من از تو میمردم اما تو زندگانی من بودی

تو با من میرفتی تو در میخواندی

وقتی من خیابان ها را بیهیچ مقصودی میپیمودم

تو با من میرفتی تو در میخواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی

تو با چراغ هایت می امدی شب مکرر میشد وقتی که شب تمام نمیشدتو با من میرفتی تو در میخواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت میکردی

تو با چراغ هایت می امدی به کوچه ماتو با چراغ هایت می امدی وقتی که بچه ها می رفتند و خوشه های اقاقی می خوابیدندتو با چراغ هایت می امدی

تو دستهایت را میبخشیدی تو چشمهایت را میبخشیدی تو مهربانیت را میبخشیدی

تو زندگانیت را میبخشیدی

وقتی من گرسنه بودم

تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی تو گوش میدادی

تو گوش میدادی

اما...............

مرا نمی دیدی......................

                                                                         فروغ

+ نوشته شده یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:3 توسط سروش |
پسر خدا
خدا فرشته ای را فرستاد تا گوسفند بی تاب را آرام کند . فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت: چقدر قشنگ است این که قرار است خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند . آدم ها سپاسگذار تو اند . قوت قدم هایشان از توست ... تاب و توانشان هم ... تو به قلب هایشان کمک می کنی تا بهتر بتپد، قلب هايي كه مي تواند عشق بورزند ..... پس مرگ تو ، به عشق كمك مي كند . تو كمك مي كني تا آدم امانت بزرگي را كه خدا بر شانه هاي كوچكش گذاشته بر دوش كشد . تو و گندم و دوز ، تو پرنده و درخت همه كمك مي كنيد تا اين چرخ بچرخد ، چرخي كه نام آن زندگي است . گوسفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلويش را ببوسد . او قطره قطره به خاك چكيد ، اما هر قطره اش خشنود بود ، زيرا به خدا ، به عشق، به زندگي كمك كرده بود... عرفان نظر آهاری
+ نوشته شده چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 21:33 توسط سروش |
هدیه سال نو

خدایا

برای سال نو

ازت شیرینی میخوام

با یه لباس قشنگ

یه عروسک گنده

و اگه ممکن یه ذره عشق

حتی اگه فقط یه ذره کوچولو مونده باشه؟

+ نوشته شده جمعه 25 اسفند1385ساعت 14:55 توسط سروش |
آی خدا جونم
آی خدا جونم....

آوازی غمناک داشتن

چیز وحشتناکی

واسه نریختن اشکامه

که اینجوری نیشمو ول میکنم و میخندم......................!

+ نوشته شده دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 11:54 توسط سروش |
دریای اشک
می خواهم فاصله را گریه کنم

اما چه حیف...................

خوب میدانم فاصله با دریایی از اشک هم

پر نخواهد شد

+ نوشته شده یکشنبه 24 دی1385ساعت 14:25 توسط سروش |
تنهاترین تنها
 

 

اگر تنهاترین تنها شوم

                                     باز هم خدا هست...........................                                                                                          

                                                                                                                  دکتر شریعتی

+ نوشته شده سه شنبه 28 آذر1385ساعت 13:44 توسط سروش |
فاصله یعنی تو
فاصله

            یعنی تو

صحنه انتظار

                    یعنی من

چال کردن خاطره ها با تو

مرگ تدریجی مردن با من

+ نوشته شده یکشنبه 19 آذر1385ساعت 14:12 توسط سروش |
تقدیر
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره اب گشتم کم شدم..............

اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را .

عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این تو حتی اسمم را نبر خاطراتم را بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگه

اخر یک بار از من بشنو پند بر من و روزگارم دل نبند.

عاشقی را دیر فهمید چه سود عشق دیرین گسسته تارو پود

گرچه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود.............

بعد از این هم اشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است................/

+ نوشته شده یکشنبه 12 آذر1385ساعت 15:46 توسط سروش |
ستاره دنباله دار
و 

اما برای تو رفته بودم

ستاره دنبال داری برایت می مانم

به پرنده ای که روی سنگ فرش قلبت مرده است

قسم...........................!

+ نوشته شده سه شنبه 30 آبان1385ساعت 17:23 توسط سروش |
اسب سرکش در سینه لیلی
لیلی گفت: موهایم مشکی ست حلقه حلقه و مواج دلت توی حلقه های موی من است نمی خواهی دلت را ازاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های بیدو گفت: نه نمی خواهم دلم را هم.

لیلی گفت:چشمهایم جام شیشهای عسل است؟ شیرین نمی خوا هی عکست ا توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟

مجنون چشم هایش را بست و گفت:۱۰۰۰ سال است عکسم ته جام شوکران است تلخ . تلخی مجنون را تاب می اوری؟

لیلی گفت: لبخندم خرمای رسیده نخلستان است طعم تنهایت عوض می شود نمی خواهی خرما بچینی؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت:من خار را دوست تر دارم.

لیلی گفت: دستهایم پل است پلی که مرا به تو می رساند بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت:اما من از این پل گذشته ام.

لیلی گفت:قلبم اسب سرکش عربی است .بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده این اسب را با خود می بری؟

مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کردمجنون دیگر نبود. تنها شیهه اسبی و رد پایش بر شن. لیلی دست بر سینه گذاشت صدای تاختن می امد.

اسب سرکشاما در سینه لیلی نبود.............................!

+ نوشته شده جمعه 12 آبان1385ساعت 19:27 توسط سروش |
به دادم برس
اشفته و خسته دلم اینک

تو ای همه خوشبختی

تو ای دنیای من

تو..........

به دادم برس.......

+ نوشته شده چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 16:16 توسط سروش |
باور کن
باز هم شب

باز هم تنهای

باز هم گوشه دنج اتاق

شب هم با سیاهی کاملش به پایان میرسد

باور کن

دلم گریه میخواد.............................؟

+ نوشته شده یکشنبه 30 مهر1385ساعت 13:23 توسط سروش |
از خودم حالم گرفته .آز خودم

از دلواپسی هام از خستگی هام ...... از دل شکستگی هام هق هق دلبستگی هام

از خودم دلم گرفته............ از گریه های شبونه که بغضش یه عمره راه نفس کشیدنت رو بسته...........

از همه حرفای کهنه ام ....... اره باورت میشه ........... ! از خودم دلم گرفته؟

+ نوشته شده یکشنبه 23 مهر1385ساعت 16:59 توسط سروش |
هنوزم به نشانه عشقم به تو

سال هاست

شمعی در باد روشن نگه داشته ام؟

                                                             ( AJ)

                                                         

+ نوشته شده شنبه 8 مهر1385ساعت 18:18 توسط سروش |