تبليغاتX
تشنه ام خورشید می خواهم


تشنه ام خورشید می خواهم

شعرهای که از ترس اسارت دوباره ذهنم به باد فراموشی میسپارمشان....

هر چه هستی باش...

اما کاش...

نه جز اینم ارزویم نیست:هر چه هستی باش...اما باش.

نوشته شده در دوشنبه 16 آبان1390ساعت 22:8 توسط سروش| |

هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی
نشستم!
و چشمانت راز آتش است.
و عشقت پیروزی آدمیست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
وگریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند.
کوه با نخستین سنگ ه آغاز می شود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانی ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد-
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.
نوشته شده در یکشنبه 2 آبان1389ساعت 16:21 توسط سروش| |

راستی شعر مرا میخواند؟

 

 

اگر تو باز نگردی

بهار رفته

در این دشت بر نمیگردد

به روی شاخه گل غنچه ای نمیخندد

و ان درخت خزان دیده تور سبزش را

به سر نمی بندد.

اگر تو باز نگردی

امید امدنت را به گور خواهم برد

و کس نمیداند

که در فراق تو دیگر

چگونه خواهم زیست

چگونه خواهم مرد........؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 11 مهر1389ساعت 16:26 توسط سروش| |

امروز هم برای خودش روزی ست.

باز روایت دوباره خود را پیش روی ام است.

میگوید باز هم حوصله کن

هنوز هم چیزی به اسم عشق ادامه دارد........!

میگوید از رختخواب مکرر بی خوابی ها بلند شده

دوشی بگیر

استکان چای .

بعد هم میز و سیگار و کتاب و کلمه.

میپرسد:این چیست؟

این................؟

این جمله را بخوان!

 

 

 

                                                              سید علی صالحی.

نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 1:1 توسط سروش| |

من شاعرم......

من شاعر عاشقانه ترین ترانه های تو ام!

و تکرار میکنم:

واقعا وقتی تو نیستی من نمیدانم برای گم وگور شدن

به کدام جانب جهان بگریزم!

واقعا.....

وقتی تو نیستی

هی واژه های رقت انگیز بی پدر!

در این جهان

مگر فقط من ام که گمشده ای داشته

گمشده ای دارم.....!؟ 

 

                                                                            سید علی صالحی

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 0:13 توسط سروش| |

شبانه بی ارزو چه میکنی ای دوست؟

به ملال.... در خود به ملال.........

با یکی مرده سخن میگویم.

شب خامش استاده هوا

در اخرین هیاهوی پرندگاب کوچ دیدگاه میگذرد.

اشک بی بهانه ام.............. ایا تلخه ی این تالاب نیست؟

از این گونه بی اشک چه می گریی؟

مگر ان زمستان خاموش خشک در من است.

به هر اندازه که بیگانه وار

به شانه ات سر نهم

سنگ باری اشناست

سنگ باری اشناست غم.................... .

 

 

 

                                                                    شاملو.

نوشته شده در جمعه 4 تیر1389ساعت 21:33 توسط سروش| |

قاصدک! هان چه خبر اوردی؟

از کجا وز که خبر اوردی؟

خوش خبر باشی اما.

اما

گرد بام و در من بی ثمر میگردی.

در انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیاریو دیاری_باری

برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو انجا که ترا منتظرند...

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار از این در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو دروغ.

که فریبی تو فریب.

قاصدک!

ابرهای عالم شب و روز در دلم میگریند.

قاصدک برو انجا که تو را منتظرند...!

نوشته شده در پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 19:17 توسط سروش| |

بهار امد...............

بهار امد.  پریشان باغ من افسرده بود اما

به جو باز امد اب رفته. ماهی مرده بود اما...........!

 

 

                                                                   

نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 13:22 توسط سروش| |

(( هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

ان هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز

برای او و جز با او نمیخواهی.

من گمانم زندگی همین باشد....!؟

  

نوشته شده در پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 20:4 توسط سروش| |

شب تار است

شب بیمار است

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

زیباتر شبی برای دوست داشتن

با چشمان تو مرا به الماس ستاره ها نیازی نیست

با اسمان بگو.

نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت 19:40 توسط سروش| |

عشق...؟

عشق خاطره یی ست به انتظار حدوث تجدد نشسته.

چرا که اکنون هر دو خفته اند:

در این سوی بستر مردی

و

در آن سوی زنی.

تند بادی بر درگاه و تند بادی بر بام

مردی و زنی خفته.

و در انتظار تکرار و حدوث عشقی خسته....... .

                                                        

                                                            

                                                                     احمد شاملو

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:37 توسط سروش| |

های ……

ما از کدامین دروازه بهشت وارد شدیم؟

بهشت که…!

دروازه فراموشی نداشت....!؟

 

                                                      aj

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 3:8 توسط سروش| |

عاشق که شدم…

دنیا یه بادکنک بزرگ قرمز شد و هوا رفت.

آنقدر بالا وبالا تر رفت

که به خورشید چسبید و ترکید

حالا …..

حالا مواظبم دفعه بعد که  عاشق شدم

یه نخ  به سر دنیا ببندم

که خیلی بالا نره

می ترسم…

                               میترسم اینبارهم گمش کنم یا بترکه…!

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1:3 توسط سروش| |

در خواب دیده ام که به درگاه نشسته ای

به انتظار من !؟

دیدم که من در اینه موی شانه میزنم

 و تو با بهتی شاد نگاهم میکنی !

اما چه حیف که خواب زن چپ است.....؟!

نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 14:55 توسط سروش| |

دوباره باز میشوند

گل ها میایند چند روزی در کنار ادم بمانند

بعد هم دلیلی نداشتم

دوستت داشتم....

به خودم زور میگوییم

نمیشود به کسی زور گفت:دوستم بدار

به خودم میگوییم:از اینجا باید بپرم.

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 23:12 توسط سروش| |

شاید اینبار

نامه ای پر از باران برایت بنویسم.

وقتی به هوای دیدنت

قلب ابرها هم

تند تند تپید.

یادتو مثل یه چیزی شبیه یه قطره باران

بر لب های خشک و ترک خورده ام

لیز میخورد...

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 20:20 توسط سروش| |

می خواستم؟

چشم های تو را ببوسم

تو نبودی باران بود

نفهمیدم......

چه شد که باز

یکهو و بی هوا

هوای تو کردم

دیدم دارد ترانه ای بیادم میاید

گفتم:شوخی کردم به خدا!

نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 17:53 توسط سروش| |

و

حالا فقط یک ادمم با گلویی

گرفته از فریادهای نکشیده

و چشم و گوش بسته

که همه چیز را خوب میداند

وقتی رفتی

دوتا دست دوتا پا دوتا چشم

و دوتا چمدان از انچه نداشتی

با خودت بردی

وحالا بگذار ببینم

دوتا دست دوتا پا دوتا چشم

چمدانهایت کو؟

با خودی که در انها بود جایشان گذاشتی

پس بگذار

با گوشهای که اصلا صدایت را نشنید

با چشمهای که از بس ترا ندید پلکهایش افتاد

با لبهای که از بس نام تورا تکرار کرد پوسید

بگویم:

چقدر دیر امدی؟!

نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 15:28 توسط سروش| |

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در انجا که تویی

برنیاید دگر اواز از من !

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان.

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد ان قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست.

ازمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک

خنده می زد شیرین

تیشه می زد فرهاد؟

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد.

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است !

عشق در جان کسی ریختن است !

کار فرهاد بر اوردن میل دو دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در اویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست:

ان که اموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی.

تب و تابی بودت هرنفسی.

به وصالی برسی یا نرسی !

 

سینه ات بی عشق مباد !

فریدون مشیری.

نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 18:40 توسط سروش| |

خداوند شبان من است.محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.

در مرتع های سبز مرا میخواباند. نزد ابهای راحت مرا رهبر میکند.

جان مرا بر میگرداند و بخاطر نام خود به راههی عدالت هدایتم میکند. چون در وادی

سایه موت نیز راه روم از بدی نخواهو ترسید زیرا تو با من هستی.

عصا و چوب دستی تو مرا تسلی خواهد داد.

سفره ای برای من به حضور دشمنام میگسترانی.سر مرا

به روغن تدهین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است.هر اینه

نیکویی و رحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه خداوند ساکن خواهو بود تا ابدالاباد.

(از کتاب زبور حضرت داود)

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 22:6 توسط سروش| |

هر روز شیطان لعنتی

خط های ذهن مرا اشغال میکند

هی با شماره های غلط زنگ میزند

و ان وقت من اشتباه میکنم واو

با اشتباه های دلم حال میکند

دیروز یک فرشته به من گفت:

"تو گوشی دل خود را کج گذاشتی ان وقت ها

که خدا به تو میزد زنگ

اخر چرا جواب ندادی؟

چرا بر نداشتی؟"

یادش بخیر

ان روزها مکالمه با خورشید دفترچه های ذهنی کوچک مرا

سرشار خاطره میکرد.

اما .........

امروز پاره است ان سیم ها که دلم را تا اسمان مخابره میکرد.

اما باز هم

با من تماس بگیر خدا

حتی هزار بار

لطفا پیام خودت را روی پیام گیر دلم بگذار.

نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 23:22 توسط سروش| |

خورشید را می دزدم

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت

فردا به تو میگویم:چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرادوست خواهی داشت

می دانم!

اخ..............فردا

راستی چرا فردا نمیشود؟

این شب چقدر طول کشیده.......................

چرا افتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید:

خورشید کدام گوری رفته؟

                                                                      فالکو

نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 13:34 توسط سروش| |

سوزد

افروزد

خاموش شود........

هر که چون شمع

بخندد

به شب تار کسی.................

نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 18:21 توسط سروش| |

در این اتاق بوی تو

در این کوچه صدای تو

در این خیابان

خاطره قدم های تو

در این شعرچه کنم بی تو.......................؟!

نوشته شده در پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 12:18 توسط سروش| |

نمی خواهم

اخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم

که پاره می شوم..................

پاییز بیاید

و تو نباشی

سوار بر بادها

سرگردان در کوچه ها

باید

به دنبال کدامین خانه خود باشم............................

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:1 توسط سروش| |

هوای دلم امشب بارانی ست..............

دست هایم امشب خالی ست

چیزی را می جوید.

قلبم دیگر میلی به تپش ندارد

در این ساعت شب

این

اخرین ایستگاه زندگی ست....................

نوشته شده در یکشنبه 8 مهر1386ساعت 17:0 توسط سروش| |

بازهم اشک

بازهم شکست

اینبارهم

محکوم به شکست

باز....................

نقطه سرخط .

نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:5 توسط سروش| |

بخند..........

انقدر بخند که وقتی برای گریه کردن نداشته باشی....................

                                                                                                        

نوشته شده در دوشنبه 26 شهریور1386ساعت 1:34 توسط سروش| |

تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری

نه از ان پاکتری؟

تو بهاری

نه بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هر بهار این همه زیبایی را.............................؟

                                                                                         حمید مصدق

نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 0:33 توسط سروش| |

در دلم حیاط خلوتی ست

غرق در سکوت

مثل لحظه های خواب

هر غروب

وقت گرگ و میش پنجره

خیره میشوم به اسمان

رو به انتهای اسمان

ان زمان

از خودم هزار بار دور می شوم

می روم ته حیاط خلوت دلم

مثل روزهای اول رسیدنم

خالی از غرور میشوم

حرف می زنم با غروب با خدا با تمام ایه ها

یک سوال

مثل بادبادکی بدون نخ گیر میکند مدام

لا به لای شاخه های ذهن من:

کیست صاحب حیاط

من غروب

یا که ان خدای خوب؟!

نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 18:43 توسط سروش| |

Design By : Night Melody